۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه

دموکراسی زاییده وارسی است

دموکراسی زاییده وارسی است

باز میگردیم به لیبرالیسم و آنچه که آنرا وادار به جهش به سوی رساتر شدن کرده است. این منزل را میتوانیم لیبرالیسم آزمایی بنامیم. آنان که از منزل کثرت گرایی به لیبرالیسم کوچ نمایند و در درک خود از لیبرالیسم تامل و وارسی را همخانه گردند، باید که با نگرش های آزمودن لیبرالیسم نیز آشنا گردند. شاید بتوان گفت این کنش، جنسی از آشنایی زدایی است که هم واژه ها و هم درونمایه های آنها را در بر میگیرد. ملموس تر بگوییم نمیتوان لیبرال بود و از وارسی پذیرفته های خود دوری جست.

جوهر دموکراسی لیبرال بر این بنا شد که نمیتوان بدون بر شمردن و بزرگ داشتن جایگاه فرد و حقوق او تصمیم های اکثریت را دموکراتیک نامید. در کنار این جریان فکری باز نگری ها و بهترین جویی ها چالش دیگری فرا راه دموکراسی گذارد و آن اینکه از بارز ترین و بایسته ترین ویژه گی های دموکراسی گفت و شنود و تامل های طرفداران دموکراسی قبل از گرفتن تصمیم است. پافشاری برشکوفایی این جنین خاموش دموکراسی اما از سنخیت دیگری است، که در سنجش با ادوات دیگر دموکراسی، آن را آشنا می شویم و بسوی درک آن گام بر میداریم. بی شک در آتن باستان هم هدف از شرکت مردم در مجمع عمومی همین وارسی اندیشه ها و گرفته ها، پیش از تصمیم بوده است. با اینحال افق دید ما و افق دید یونانیان هر چند از یک جنس هستند اما زیر یک کمان نیلگون قرار نداشته اند. مکانیسم به جریان افتادن اگاهی، جابجایی و واگذاری آگاهی به دیگران، افق داوری انسانها درباره نیکو و نکوهیده ها ،اندوخته اگاهی همگانی برای وارسی تازه ها و نیاز به دگرگونی شالوده های فکری افراد همگام با زمان، پیوسته پیچیده تر و جهل زداتر شده اند. 1

ا‌همیت اندیشیدن و وارسی مسائل اجتماعی از طرف رای دهندگان پیش از آنکه رای بدهند روز به روز در افزونی است. زیبایی دگرگونی درونمایه های کنشی دموکراسی در اینجاست که دموکراسی نتوانسته و نمیتواند از اصول پایه خود فروتر آید. دموکراسی که رزمگاه سلحشوران خستگی ناپذیر اندیشه های خرد انسانی در برابر جهل است ، نمی تواند به میدان رجز خوانی واماندگان تناقض های باورهایشان بدل شود. دموکراسی در راه این رزم مدتی وانمود سرشت نیک خود شده است اما چون نمود آن جهل ستیز است باز به اصل خویش باز میگردد. فردی که باور به لیبرالیسم آزمایی دارد با همگانی بودن و علنی و شفاف بودن گفتگو ها و مناظره ها راه پسندیده ای را برای تامل و اندیشه درباره باورهای سیاسی و اجتماعی خود بر گزیده است. او در درون به خود میتواند بگوید شنیدنی ها را شنیدم و با برخورداری ازآزادی، حق اعلام نظر خود را در شرایطی یکسان با دیگران ارج نهاده و در تصمیم گیری شرکت میجویم. اینکه رای دهنده تا چه اندازه خود را آزاد از قید و بند ها و باورهای حقیقت ستیز یافته است، آینه ای است در برابراو که گواه بر آگاهی شفافی بین او و وجدان اوست. در آخرین لحظه برای تصمیم نهایی نیز پنهان بودن نام رای دهنده به او این امکان را میدهد که آزادانه رای بدهد. با این همه، این آزادی در تصمیم، یکپارچه و بیغش نیست چرا که تمام آن کنکاش و کنجکاوی پیش از اخذ تصمیم برای مشخص کردن آن گزیده های گروهی و جمعی است که اصول آن مورد قبول همگان باشد. جایگاه این اصولی که مورد پذیرش همگان باید باشند، جایگاهی دور از خطر سهل اندیشی ها نیست. برای مثال این مشکل در جوامعی که دارای ارزش ها و اصول چند گونه ای هستند، برداشت همگون از خیر همگانی را بس مورد سفسطه قرار داده و بعضا ناممکن بر شمرده اند.2 پس بیجا نیست که در هامش آن گزاره روسو که گفتیم نور آن روشنگر راه ما در این مسیر زیبای جنگلی باشد، برداشت همگون ازاصول مورد قبول همگان برای خیر همگان را نیز در نظر داشته باشیم.

این وارسی که زاییده زیبای دموکراسی است قرار نیست حرمت دار قانع دموکراسی باشد. نمی پذیرد که دموکراسی در ساحت ذهنی خود بی تکلف و یکتا بماند. دموکراسی مفهومی پیچیده تر از دیگر مفهوم ها نباشد ساده ترازآنها نیست. آیا دموکراسی زاییده پسا مدرنیسم دوران لیبرالیسم است؟ آیا دموکراسی حاصل اجتناب ناپذیر کنش های روشنفکران در قبال مشکلات روزمره است و محکوم به توان جوابگویی فقط به موجهای سیاسی/اجتماعی امروز ماست و پس از این فراموش میشود.3

با ورود به دنیای پسا مدرنیسم و توسعه علوم و خبرگان در زمینه های گوناگون دانش و فناوری ها، جوامع امروز مدام از بار آگاهی و مراودات دانستنی های بیشتری بهره میبرند و شاید هم گاهی در زحمت می افتند. پدیده اینترنت و امکان دست یابی خبررسانان هر گونه فکری به درون چهار دیواری های افراد نیز بر این پیچیدگی پالایش دانستنی ها و داده ها/گرفته ها می افزاید. بیجا نیست که این شکن بر شکن دانستنی ها را شگفتی دنیای خود بنامیم و دشوار گشتن پالایش آنها خود موجب این است که تمامیت سیستم جوامع امروزی و بویژه کیاست یا همان مدیریت جوامع نیز دیگر یک یا چند شکل ساده ندارد بلکه از پراکندگی و پیچیدگی بر خوردار است. نمی توان دهها دانشگاه داشت و هر ساله وفور تزهای دکترا را تنها بیننده بود. فراوانی احزاب سیاسی و ارگانهای زیر مجموعه آنها خودبخود پیچیدگی و چند گستره گی همهء امور اجتماعی را سزاوار هستند. این شکن در شکن امور و فراشد ها گاهی موجب نگرش هایی خرده گیرانه به دموکراسی شده است که بیشتر به گامی بسوی سر بلندی میمانند تا شکافتن مشکل و چاره یابی. از جمله این نگرش های فلسفی آنکه سیستم های ارتباط رسانی امروزه و گستره آنها با سنجش های معتبر همخوانی ندارند و از سندیت و پشتوانه آنها گیرنده را اطمینانی نیست. ‌‌‌‌همینگونه است گفت و شنود های ابزاری و چه بسا رو در رو که رویهمرفته امکان گفت و شنود و اندیشه دموکراتیک را فراهم نمی آورند. 5 این گونه دیدگاه ها در بلند مدت بدنبال چگونگی های اجتماعی هستند که بی خرده و ایراد باشند و ندای تک تک شهروندان در امور سیاسی شنیده شود. اگر به این نظر خرده نگیرید، این فرازهای بلند ایده آل های آکادمیک را همیشه وامدار و نگهبان باید بود اما نه تا آنجایی که مثبت های عینی را فرامـوش کرد. در مقاله ای به این نگرش خواهیم پرداخت.

محسن ذاکری

شانزده شهریور هشتاد و ‌هشت خورشیدی
هفت سپتامبر 2009

1 Barber, Benjamin, Strong Democracy, Participatory Politics for a New Age. Berkley, 1984.

2 Rawls, John, Oikeudenmukaisuusteoria, Suom. Terho Pursiainen, WSOY, 1988. Orig. A Theory of Justic.Mass, 1971.

3 Karkamaa, Pertti, Kulttuuri ja demokratia, Vaasa. 48, 1998

4 Habermas, Jürgen, Between Facts and Norms. Cambridge, Mass.276-280, 1996.

دموکراسی ، با د و درخت ها

ذات و جوهر پویای دموکراسی

ریشه های دموکراسی امروزه را در انقلاب فرانسه میدانند، آزادی، برادری و برابری شعارهای مطرح آن بودند. مسیحیان میگویند این ها همان ارزشهای اولیه مسیحیت هستند. 1 در آیین اسلام آزادی آنست که انسان در برابر خدا تسلیم باشد. برادری را در اسلام بر اساس رفتارو اندرزهای پیامبر اسلام میدانند. مفهوم برابری انسانی در اسلام جای وارسی دارد. 2

دموکراسی برای ملموس تر شدن تلاقی این دو جریان – رای اکثریت و صلاحیت - از میان خود کدهای جدیدی را برای درک دموکراسی سرمشق می سازد: برابری اجتماعی و عدالت. نفس پویای دموکراسی بیش از هر چیز جفت جدا نشدنی برابری است. دموکراسی را جفت و برابری را جنین بدانید. توکویل میگوید با نهاد طبیعت انسان نمیتوان مبارزه کرد. این نهاد از تلاش خود برای دست یابی به دموکراسی و برابری دست بر نخواهد بر داشت. این تلاش همانا حرکت جوهری و درونی طبیعت انسانی است و نمادی از حرکات اجتماعی نیست. کنش تلاش انسان برای دست یابی بیشتر به حق شرکت جستن در مسائل در تمام طول تاریخ دیده میشود. ‌هیچکس نمی تواند این حرکت فطری انسان را نادیده بگیرد. این کنش تاریخی- فطری است. فرد حتی مجبور نیست خود را متناسب با چیزی غیر از فرد بودن ببیند. و پیشرفت و پرورش خود را در راستای دموکراسی گروه یا جمع ملزم نیست ببیند. هر فرد در این جایگا‌ه در حکم ستادی برای مقابله با استبداد است. 3 نگرشی دیگری از سوی اسنل مان که این ویژه گی انسانی را بیشتر در ارتباط با ماهیت حکومت و دولت می بیند معتقد است که فرد در کنار شناخت خود از دولت و نهادهای قدرت به اهداف دولت شناخت می یابد. این شناخت در کناردانش/آگاهی و باور های فرد او را به سهیم شدن تشویق میکند. بنابراین نگرش شهروند نیاموخته عامی نمی تواند اهداف دولت و نهادهای قدرت را درک کند. تفاوت این دو نگرش اما ما را به یک چاره میرساند. چه انسان جویای برابری و چه شهروند پشتیبان دولت باید دارای منظور و مراد باشند. 4

نیاز ما به دموکراسی

دموکراسی از هر اندیشه و گزاری که به آن نزدیک شویم با سختی بر سه ستون بنا شده است که نبود هر کدام از آنها همانا فروریختن دموکراسی است: عدالت، برابری و احترام. در پاره پیش به هابرماس اشاره شد. رالس نیز از محکم اندیشان پاسداری از گوهر عدالت جویی دموکراسی است. هر چند که آن را بس ذات باورانه بررسی می کند. عدالت خواهی انسانی باید همه را بسوی آزادی بزرگ فرا راه باشد. عدالت پشتیبان آزادی فردی است با دو گستره بی پایان آ) هر فردی دارای حق یکسانی با دیگران است تا آزادی بزرگ را سهیم باشد ب) و آزادی او باید همخوان و همگون با آزادی دیگران باشد. عدالت همچنین باید بیمه کننده شرایط اجتماعی باشد که تفاوت های اجتماعی مانع برخورداری اقشار ناتوان و کم توان از مزایای اجتماعی نباشند.5

فراز عدالت را، آنگونه که گفته شد به سادگی بال پرواز نیست. در ادامه این سخن بازگشت ما به درگاه بلند عدالت، جای جای بر ما روا است. دموکراسی از آنجا که نیرویی بر خواسته از میان فرهیختگانی است که ارزش ها انسانی را برهر آنچه که در تضاد با این ارزش ها باشند ارجح میدانند، باید که تمامی ابعاد معنوی و مادی زندگی انسانی را به وارسی و شکاکی بکشاند. از این رو ارکان های اجرایی و تصمیم گیری را بیش از همه چیز مورد وارسی قرار میدهد. قانون و نظم را میتوان پر مایه و ثمر آنگاه دانست که عدالت را پاسدار باشند. به بیانی مردم به قانون و ناظم اجرای آن که دولت ها باشند اعتماد می کنند با این امید/اطمینان که برای عدالت فرش جلوس گسترده اند و آنرا لمس خواهند کرد. 6

همینگونه است فراز قدرت ،دستیابی به قدرت و انگیزه تشکیل دولت. مراوده های شناختی افراد یک جامعه از دولت خوب و عادل بازتاب بازشناخت فرهنگی آن جامعه هم هست. بسیاری فرهنگ را برچسبی از مناسبات و مراودات دولت و قدرت میدانند. بسته به فرهنگ، معنای قدرت برای افراد فرق میکند. بس دیده می شود که در فرهنگهای غیر دموکراتیک میتوان قدرت را تعریف کرد ولی الزاما دولت و یا خوب و بد بودن دولت را نمیتوان تعریف شده دید. در چنین فرهنگهایی انگیزه دست یابی به قدرت، دولت خوب نیست. تعریف دولت خوب اما کار دشواری نیست. کمتر در میان افراد یک جامعه که از ذهنیت بیمار گونه و ضد انسانی رنج نبرند، پیدا می شوند کسانی که ندانند دولت خوب کدام است. دولتی که شهروندانش را با عدالت و برابری خدمت نماید، برای همه ضامن امنیت و امنیت مالی باشد و پایه های آرمانی و آیین های مردمش را نگهبان باشد. پیرامون همین مطلب بود که اشاره ای داشتیم که دموکراسی دست یابی به انگیزه ساختن جامعه دموکراتیک نیست بلکه روش ها و کنش های ماست که چالش اصلی این مهم شمرده میشوند. بیمه کردن حقوق انسانها که بتوانند در دولت و شکل آن کارساز باشند. از قضا حکومتهای مذهبی به آسانی میتوانند نقاط مشترکی را برای این سوژه پیدا کنند. مارتین لوتر دولت یا حکومت ایده آل را خودمختار و منتخب والی عادل میدانست. در چنین میزان هایی دموکراسی نیز میتواند نگاتیو عکسی از مسئولیت ها و اجرا ها باشد. اما در حکومت دموکرات پیش فرض های تحقق یافته ای چون دولت قانونی و عملکرد آن، وظایف دولت و استفاده دولت از قدرت دیگر رکن های میزان و سنجش نیستند بلکه تهدیدی برای دولت به حساب می ایند. 7 دولت یا به مسئولیت کلان خود که خدمت به مردم است وفادار میماند یا در برابر حقوق مردم می ایستد و قبل از اینکه روند دموکراتیک دولت و مردم در کنار هم فرهنگ و باورهای مردم را پرورش بدهد، همه چیز به آرزوهایی دست نیافتنی بدل میشود. این بیماری واگیر دار که از طرف دولت سرایت آن شروع شده است بزودی همه گیر می گردد. مردم در اینچنین شرایطی به سختی میتوانند درک کنند چه شد که به دموکراسی دست نیافتند. مدل های کلیشه ای دولت های مدرن از جمله رای گیری، پارلمان و شوراها وجود دارند اما مردم نشانی از عدالت و برابری و آزادی را نمی بینند. می بینند فاصله با ساحل دموکراسی زیاد است. می بینند هر چند که کف نفسانه با رویداد ها برخورد میکنند باز پیشرفتی بدست نمی آید. مشکل کجاست؟ آیا میشود با تئوری و مدل سازی درونمایه های دموکراتیک بودن/شدن را تحلیل کرد؟

یکسان بودن افراد جامعه در برابر قانون و ارگانهای دولتی، عینی گرایی و واقعیت درونی تصمیم های این ارگانها را، در مصاف ارزیابی و آزمایش، دارای وجهه نیک میکند. این بدین معنی است که افراد جامعه این حق را دارا باشند که ابراز مخالفت با روش ها و تصمیمات دولتی را هدفمند بدانند و انگیزه این را داشته باشند که سازماندهنده پیشبرد اهداف خود باشند. شرط لازم برای این مهم آنست که افراد بخوبی در جریان مسائل قرار گرفته و از هر گونه فشار و اجباری دور مانده باشند. 8 ‌همانطورکه آشکار است گوهر اصلی دموکراسی با ورود هر چه بیشتر به میدان آنچه که برای فرد سزا و روا میبیند، زیباتر و شکننده تر میشود. بیاد آوریم چهار گوهر سرشتی دموکراسی کثرت گرا را، از کدام سرا به کدام سرا فرود آمده ایم. از سرای كثرت گرایان که در پی رسالتی مثبت و چاره گزینی بودند به سرای سزاواری فرد و جایگاه او در جامعه لیبرال رسیده ایم. جاییکه گرانقدرترین و شکننده ترین مفهوم زندگی بشری از اوان تا به امروز پاسداری گردد.

انسان جامعه دموکراتیک نمی تواند از آرمانهای لیبرال بودن و دموکراتیک اندیشیدن رو بر گرداند. او بطور اخلاقی موظف است در برابر خرد خود و خرد جمعی جوابگو باشد. یکی از وظایف اخلاقی که فرد دموکرات را سخت متعهد میسازد و حتی وجهه آزادی منشی او را محک میزند هما نا شنیدن نظرات دیگران، احترام به نظرات دیگران با خویشتنداری کامل و خویشتنداری در ابراز نظراتش میباشد. 9 بار دیگر می بینیم که لیبرالیسم سر بازی و شوخی ندارد. نمی توان دموکرات بود و با مراد رسیدن به نفع شخصی وارد سیاست شد. بلکه مراد همانا سمت گیری برای کلیتی گسترده تر و دربر گیرنده تر است.

دموکراسی ، با د و درخت ها

برای پایان این چهار نوشتار، تاملی میکنیم بربرگردانی از چکیدهء مقاله ای که با وزن ادبی خود ما را به مرز زیبایی شناسیک اندیشیدن میبرد. چسترتن 10 با زبانی دوستانه و سراسر گوشزد می گوید دموکراسی را از نو شناختنی باید و آنرا باید از بستر نخستین خود، که زادگاه فرزندانی گرسنه و خشمگین بود، جدا ساخت.

پسرکی در کنار مادر خود در زیر درختان قدم میزند. درختان سر به آسمان کشیده و دو سوی خیابان را پوشانده اند. بادی تند، درختان را به رقص وا میدارد و آهنگ شیون نمای درختان به گوش میرسد. پسرک سر به گریبان میبرد، چشمهایش را میبندد و کلاهش را از پرواز به سوی باد نگه میدارد. او باد را دوست ندارد و به مادر خود می گوید: چرا درختان چنین میکنند؟ چرا درختان را بر نمیداری؟

اشتباهی هوشیارانه و نهادین، اشتباهی قابل بخشش و انسانی. باد را جریان حرکت برگهای درخت دیدن و باد نادیدنی را ندیدن. باد را میتوان همگون با روحی دانست که به ماده حرکت می بخشد. باد را همه ی فلسفه ها و ادیان و انقلابات بدانیم و درختان را شهرها و تمدن ها. انقلاب دیدنی نیست اما نتایج آنرا در کوچه ها و خیابانها می بینیم. بی رحمی و خشونت، انتقام و اعدام، سوزاندن و شکستن، اینها جلوه های یک نهاد نامرئی هستند. انقلاب. همیشه نبردی در آسمان باید باشد تا جنگی روی زمین در گیرد.

توهم های ما می گویند برگها هستند که باد راه می اندازند. دگماتیسم ما است که می گوید باد برگها را تکان میدهد. اشتباه پسرک که منطقی است، اما به این سادگی روی نداده است. بس که مایه همه ی اختلاف نظر هاست. سالهاست سوسیالیست ها و سرمایه دارها در توجیه و بازشناسی بسیاری از پدیده ها و پدیدارهای اجتماعی حکایت باد و درختان را می سرایند. آن یکی میگوید شرابخواری به فقر منجر میشود و آن دیگری می گوید فقر انسان را به شرابخواری می کشاند. آن یکی ادعا دارد گناه اساس بد بختی هاست و دیگری می گوید بدبختی انسان را به گناه می کشد. گروهی میگویند شرایط مادی سر چشمه همه انگیزه های تاریخی ما هستند پس تغییر در شرایط اقتصادی جامعه زاینده کنش هایی است که حرکت بسوی دموکراسی را موجب خواهند شد. دیگری می گوید دموکراسی مقدم بر تغییرات اجتماعی است. دموکراسی باد است یا برگها؟ دموکراسی ما را به انقلاب میبرد یا انقلاب ما را به دموکراسی می رساند؟

محسن ذاکری

شانزده شهریور هشتاد و ‌هشت خورشیدی
هفت سپتامبر 2009

1Mäkelä, Raimo, Antakaa demokratialle mikä demokratialle kuuluu, Vantaa, 2003.

2Palva, Heikki, & Perho, Irmeli, Islamilainen kulttuuri, Keuruu, 1998.

3Laine, Jermu, Alexis de Tocqueville, Demokratian ja vapauden moderni yhteen sovittaja, Helsinki, 1999.

4Laine, Jermu, Alexis de Tocqueville, Demokratian ja vapauden moderni yhteen sovittaja, Helsinki, 1999.

5Laine, Jermu, Alexis de Tocqueville, Demokratian ja vapauden moderni yhteen sovittaja, Helsinki, 1999.

كاتوزیان، ناصر، م. اهمیت ذاتی قانون و فنون قانونگذاری، ک. معمای حاکمیت قانون در ایران. عباس عبدی، تهران، 1381. 6

Mäkelä, Raimo, Antakaa demokratialle mikä demokratialle kuuluu, Vantaa, 12-17, 2003 7.

Barry, Brian, Justice as Impartiality, Oxford, 67, 1995. 8

9 Rawls, John, Political Liberalism, New York, 217, 1993.

10 Gilbert Keith Chesterton, The Wind and The Trees, an essay from remendous Trifles, pp. 57-60, Beaconsfield, 1968.

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

نقد فیلم: کینگ کنگ و خدا

13 ساله بودم. در سینما ریولی تهران کینگ کنگ ساخته جان گیلر مین را چند سالی قبل از انقلاب دیدم. فیلم سر و صدایی راه انداخته بود. میمون پانزده متری که پشم بیش از صد گوسفند را با موتورها و جرثقیل های بزرگ برای ساختنش مصرف کرده بودند. همه صحبت از عشق هیولا به زیبا رو میکردند. اما نمیدانم من چرا آن میمون ترسناک و عاشق پیشه را خدا میدیدم. دیدم و نفهمیدم چطور بازگو کنم که کینگ کنگ تصویری از خدا بود. شاید جرات ان را هم نداشتم بگویم چه میبینم. بیش از این یادم نیست.سالها گذشت و آخرین نسخه کینگ کنگ ساخته پیتر جکسن را دیدم. داستان در زمانی عقب تر از زمان نسخه جان گیلر مین رخ میداد. اما تفاوتی چندانی این دو نسخه با هم نداشت بجز در دیدگاه زیبایی شناسیک جکسن از طبیعت.کینگ کنگ خدای قبایل بدوی و خرافه پرست است که برای اجرای آیین به او قربانی میدهند. قربانیان دختران و زنان هستند. تا اینکه دختری مو طلایی، زیبا و سفید پوست بدست قبیله می افتد و آنرا هدیه ای با ارزش برای کینگ کنگ میدانند . این بار کینگ کنگ قربانی را نمیکشد و نمی خورد، بلکه عاشق آن میشود.عاشق انسان میشود.انسان در وحشت و ترس از این ناشناخته پر هیبت و نادر، مسیری را در دنیایی ناآشنا و سراسر خطر و وانمود ها و مجاز ها آغاز میکند. از خدا میترسد و به آن اعتماد نمیکند. راه فرار را در پیش میگیرد. راهی که بزودی بلاها و خطرها ی آن فوق انسانی مینماید. انسان چون فدا کاری های خدا را برای نجات خود میبیند به خدا و آغوش او که امن ترین است، پناه میبرد. میبیند که خدا چگونه با همه ی خطرات سینه به سینه میشود تا انسان را نجات دهد. و سپس چون عشق خود را به انسان مینمایاند، انتخاب را بعهده انسان میگذارد. انتخاب اول همان دوری از خدا و اعتماد به خویش تا بازگشت به آنچه قبل از همه ی این شگفتی جدید انسان را مانوس بود. انتخاب دوم یعنی انتخاب بودن در کنار خدا و در پناه خدا بودن. پناه بردن به خدا از همه ی این شگفتی های عجیب و باورستیز که چه در ابعاد و چه در ماهیت انسان را بیگانه اند. با این همه انسان، اما الفت یافتن با خدا را نا شدنی میبیند. ترس آن چیزی است که او را در کنار خدا نگه میدارد. آنچه انسان در کوتاه مدت در این جزیره دورافتاده دیده ، همه گواهی به ناتوانی و خردی انسان دارند. اما خدا از جنس همان خطرات و نهیب های نا آشنا است و میداند چگونه انسان را در پناه خود ماوا دهد. ‌‌همه ی تازه ها و باور نکردنی ها برای مدتی کوتاه بفراموشی سپرده میشوند. انسان دمی را در کنار خدا و در آغوش او میخوابد. فراموشی آنچه از دست داده است و آنچه او را بکام دهشت نا شناخته ها فرو میبرد.پس از انکه انسان در میابد خدا چگونه محو زیبایی و حرکات اوست از در امتحان خدا در می اید. دل او را بیشتر می رباید و مست وجود خود میشود که این عظمت را شیفته او ساخته، تا آنجا که خدا خواسته های انسان را بر می آورد. هنگامه بعدی از آن خداست. او میخواهد به انسان حقیقت زیبایی و زیبایی حقیقت را نشان دهد. انسان را به اوج بلندی میبرد، جاییکه انسان هراس را لمس میکند. اما پس از آنکه دل انسان به قوام مینشیند، زیبایی خدایگونه را دیده و شیفته آن میشود. لحظه ای از جنس همه چیز و هیچ چیز، دمی با ارامش و بزرگی و عشق بودن. ڵذت این احساس رویین تن، افسوس که کوتاه است. رقیب خداوند برای نجات انسان از میان این همه نا شناخته ها ی مهیب به میدان می اید. او و انسان میدانند انسان را تاب همیشه زیستن در میان دستان امن خدا و با ترس ازلی از هر انچه که غیر از خداست، نیست. عشق انسانی که در اندازه خود فداکار هم هست به یاری انسان می آید تا او را به دنیای شدنی ها باز گرداند. انسان به پیروی از خرد و توانایی ها خود رقیب را بر میگزیند. باز ترس. اینبار هم ترس از خدا هم ترس از جز خدا.خشم خدا بیحد است: هم از گستاخی رقیب و هم از انتخاب انسان. خدای خشمگین انسان را نمی خواهد از دست بدهد تا آنجا که بدام انسان می افتد. انسان از او عروسکی ترسناک و نمایشی میسازد که انسان را لذتی باشد و مسرتی. این توهین و خوار شمردن بر خدا بسیار گران می اید و او که باز انسان را در خطر می بیند خشمگینتر از همیشه نشان میدهد که او هنوز بزرگ و مهیب است.هیاهو و جنجال آشفته ی لمس این دو سنخیت متفاوت - خدا و انسان – مرگبار و فاجعه زا ست. نه انسان میداند با چه سر و کار دارد نه خدا را خروجی از این بازار آشفته است. تا اینکه باز پس از قیل و قال های اسف بار، دگر بار و برای آخرین بار، انسان و خدا در تنهایی خویش بهم میرسند. در یک فیلم انسان در باری، تنها و خسته از همه چیز به مشروب پناه برده است و دست خدا او را نرم بر میدارد و به اوج میبرد. در فیلم دیگر انسان حیران و درمانده به ولگردی شبانه پای بر داشته است که خدا را در مقابل خود میبیند. و خدا او را بر میدارد و به بلندترین ها میبرد.اما دیگر خیلی دیراست. میوه های باغ عشق الهی را انسان نچشیده که سر نوشت این را دو برای لحظه جدایی اماده میسازد. در آن اوج مرگ بال میزند و هر دو این را میدانند. خدا را جایی برای ماندن در این نمایش و همهمه نیست. خدا را یارای باور این هم نیست که انسان را کم و بیش سنخیتی با این همهمه هاست. اما خدا در اثبات عشق خویش هیچ تردیدی ندارد. انسان در این آخرین لحظات تلفیق عشق آسمان با خاک، زیبایی و شکوه خدا را دریافته است. میداند خدا بهتر از این را سزاوار است و می بیند خدا بزودی قربانی این تلفیق است. عشق، زیبایی و بزرگی در کنار هم، دمی چند را میگذرانند. خدا، مرگ در اوج را بر میگزیند تا از خفت دور بماند و انسان را به ادامه راه خود سوق میدهد. پروازی از ذلت بسوی شکوه خدایی، آنجاییکه انسان باید و بهتر است تنها بماند.محسن ذاکری نهم تیرماه هزارو سیصد و هشتاد و چهار

نقد فیلم: کلوب زد وخورد fight club

Fight Club
دو گانگی شخصیت های سرخورده مهاجم نخستین بازتابی است که از ساخته استادانه دوید فینچر بر ذهن ما مینشیند. تقابل روحیه خشونت طلب یک کارمند خاکستری نا موفق و درمانده، در برابر نرم ها و آداب جامعه و کار، از او یک انسان قانون ستیز و بیرحم میسازد. او که در تنهایی کامل بسر میبرد و نقل کننده داستان است، با نماد خیالی عصیانگر خویش همرای شده و از سلول تابو ها و واهمه های اخلاقی و اجتماعی به بیرون می گریزد. این دو که یکی گم شده و دیگری راهنما است در جدالند. جدال بر سرراه دست یابی به پیروزی یک که انها را به پیروزی نهایی میرساند. پیروزی یک همان غلبه بر دو همخانه ی دیرینه درماندگی است : درد و رنج. درد جسمی و رنج روحی. از این دو نباید هراسید و از این دو نباید فرمان برد. درد جسمی را باید در میان مشت های گره خورده جمع کرد و بر حریف کوبید. از هر ضربه ای که به تن می نشیند باید طغیانی را در درون پروراند – همچون نطفه حرامی در کنار مرگ جنین ناتوان انسان. رنج اما از انسوی پوست نیست. همه از درون است. انرا باید در نطفه سوزاند چه با درد چه بیدرد. باید در آینه خیره شد و گفت : من تاب رنج ندارم، پس حتی با درد انرا از خود دور میکنم.
بازی گیرا و پر انرژی برد پیت و ادوارد نورتون خود این مسیر گذر از درد و رنج را برای بیننده فیلم سراسر تنش میسازد. تنشی که همچون رخوت پس از کار زیاد بیننده را بر سر جای خود می نشاند. چالش و کل کل کردن بیننده با درون خویش در کنار تصاویر خشن فیلم کاری زیاد از بیننده مطالبه میکند. باید که در درون خشو نت زیسته باشی تا با تحسین از پس دیدن و لمس کردن داستان فیلم بر آیی: سیر پیچیده روان ادمی از لابلای کلاف درماندگی، ترس و نا امیدی.
گفتیم که شخصیت اصلی داستان در شروع از دو گانگی خود بیخبر است و انرا رد میکند. هم اوست که با او داستان آ غاز میشود و نمودی از سرخوردگی و انتقام و بی هدفی است. وانمود جان یافته شخصیت او همانا راهبری است که جز درد و رنج سدی دیگر در این وادی نمی شناسد و راه پیروزی بر انها را نیز یافته است : زد و خورد و تمرین های کشنده جسمانی تا انجا که هیچ نیرویی نتواند یارای ایستادن در برابر او را داشته باشد. اما داستان به همین زیگزاگ سایه روشن های روان اکتفا نمی کند، بلکه به یک زیر زمین مخوف و دهشتناک راه میابد. زیر زمینی که من متولد دهه شصت خورشیدی تا بیاد دارم در گوشه و کنار جهان انرا خاک باروری میدانستند که باغ سعادت و خوشبختی را در دل خود داشت. و هنوز هستند بسیاری که از این زیر زمین بیرون نمی آیند.
این دو، یکی استوار و دیگری مردد، کلوبی را برای آموزش زد و خورد دایر میکنند. راهبر که خود کار کشته می نماید چه در جایگاه مهاجم و چه در جایگاه مدافع حریفان را به عجز و ناتوانی معترف میسازد. به آنان می آموزد قدرت در دستهای روحیه سر سخت و نترس است، نه در مشت های اهنین و سنگین تردید و سرانجام اندیشی. تردید در بردن و یا باختن همه چیز رمز پیروزی در هر نبرد ترسناک است. كلوب جوانانی را پرورش و تربیت میدهد. آنان را اماده برای رویارویی با سخت ترین درد ها و تهدید ها میسازد. و همزمان به آنان می آموزد راه دست یابی به پیروزی نهایی تنها مبارزه تا مرز مرگ نیست بلکه فرمانبرداری بی چون و چرا از راهبر است. روش آموزش نیز همان شستشوی مغزی است. نا باوری ها ی اعضای کلوب به یقینی تبدیل میگردد که جرات نگاه به بیرون را از روزنه ی دالان زیر زمین هم ندارد. ‌همه نگهبان همه هستند.
راهبر کلوب، که اکنون فاصله ی زیادی با ان وانمود استوار سر خوردگی دارد، بر آن میشود که مرکب قدرت را هم تجربه کند. اکنون کلوب زد و خورد پتانسیل های یک گروه زیر زمینی کامل و تمام را دارد. آنچه که برای تجربه ترس و خشونت جذاب می نمود اکنون به قطاری خروشان از آرزوها و امیال تبدیل می شود. رویای قدرت در کنار نظم کوری که تمکین اجباری را می ستاید کلوب را آماده تمرین گروگانگیری، باج ستانی و ایجاد ترور میکند. در پروسه بلند مدت اما، بروز نا همخوانی ها و دگر اندیشی ها در انتظار کلوب است. تا انجایی که دو موسس اولیه کلوب در مقابل هم قرار میگیرند. سرخوردگی عصیان مدار که دیگر حتی جنس خودش را هم نمی شناسد در برابر همتای قدرت مدار شجاع خود می ایستد. جدال خونین این دو را دوربین های مخفی یک پارکینگ نظاره میکنند. یک مرد جوان را دوربین ها نشان میدهند که با خود زد و خوردی دیوانه وار دارد. او همان کارمند نا توان اول فیلم است.
برنده جدالهای خونین انتهای فیلم روی سرسخت و انعطاف ناپذیر شخصیت داستان است. او تظاهر به قدرت و تحقیر سرخورده را تا آن جایی ادامه میدهد که تنها یک چاره برای حریف باقی میگذارد، خود کشی. شخصیت سست و متزلزل آغاز فیلم اینک در حضور وانمود سرسخت خود، لوله اسلحه را به دهان برده و ماشه را میکشد. آنکه جان می بازد و میمیرد یکی از آن دو است: وانمود سر سخت که گمان میکند گلوله مغز او را هم متلاشی کرده است. لحظه ای که روی آرامش طلب شخصیت، که بیزار از خشونت و ترور شده است، در مقابل روی خشونت طلب شخصیت می ایستد، هم اوست که پیروز نهایی است و این داستان را پایان می بخشد.
در حوصله این متن نیست که دیگر چاشنی های تم فیلم را هم بشکافیم. از جمله ساختن صابون از اجساد انسانها و نقش زن و جایگاه زن در کنار این شخصیت های داستان.
محسن ذاکری هفدهم اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و یک

۱۳۸۸ تیر ۲۷, شنبه

موسوی، موسوی! سکوت کنی خا‌ئنی!

در سایت نیو سکولاریزم مطلبی را دیدم درباب شکایت و درد دلی از طرف هنرمندان خارج از کشور که مخملباف خود نیز در صنف همان کسانی است که هنرمندان دگر اندیش را مورد بی مهری و آزار قرار داده اند. و ادامه مطلب در رابطه با شخصیت وی و گذشته اش پی میگیرد. من بیش از این مطلب را نخواندم و گذاشتم برای بعد. آمدم و شروع به نوشتن این مطلب کردم.

دو کلام بعنوان ذکر مصیبت: من با گفتن هیچ حرفی، یا بیان هیچ نظری مخالف نیستم. اصلا نمی توانم یک لحظه پشت این حرف بایستم که الان این حرف را نباید گفت یا الان وقت این حرف نیست. چراکه، اینکه چه هنگام و چه باید گفت، بطور واضح خلاف روح دموکراسی است.

دوم آنکه من آقای مخملباف را نمی شناسم. حتی نمیدانم کدام فیلمهایی که دیده ام کار او است. چهره ی او را هم تا پس از انتخابات اخیر نمی شناختم. از زندگی او هم هیچ نمیدانم. وارد این بحث هم فعلا نمی شوم که آیا هر کسی یا همه ی آنهاییکه درون رژیم فعالیت کرده اند و موفقیت یافته اند، مردود هستند یا نه.

رویداد حضور مخملباف در پارلمان اروپا را نخست از زاویه اروپا و سپس از زاویه ایرانیان خارج از کشور بررسی نماییم.

حضور مخملباف یا کیا رستمی و حتی ده نمکی در پارلمان اروپا امری ساده نیست و اروپا هر کسی را که میخواست از طرف و بنمایدگی بخشی از معترضان به نتیجه انتخابات بشنود، جای سرور داشت. چرا که آن گروه از مردم هیچ وسیله ای را برای رساندن صدایشان به خارج از ایران نداشتند. سالهاست که، یعنی دوازده سال که ایرانیها منتظر هستند تا اتحاد اروپا موضعی قابل اطمینان در حمایت از مردم ایران بگیرد. این موضع گیری در اروپا دو لایه دارد. ڵایه قابل اعتماد آن مردم اروپا هستند که بسته به شناخت شخصی و اجتماعی خود از ایرانیان و در راستای حقوق بشر از ایرانیان حمایت میکنند. كم نبودند احزابی که در طول دهساله اخیر از ملت ما حمایت کردند. اما در عمل ایرانیان بطور مایوس کننده ای شاهد روابط دولت ها با جمهوری اسلامی بودند. لایه دیگر عاملین سیا ست های اروپا هستند که روی اصلی ما با آنهاست

این بار یک هنرمند را که درحامی نفر برنده این انتخابات است و سپس در طیف سبز قرار گرفت به پارلمان اروپا دعوت کرده اند. كه او را بشنوند. و ببینند ادعای صحت و عدم صحت انتخابات تا چه اندازه ای است. از او جویای اخبار و موضع جریانها در ایران میشوند. با شنیدن او به طیف سبز ایران و معترضین اهمیت میدهند.

ما باید از این رویداد بیاموزیم و از آن نهایت استفاده را، برای یاد گیری تماس با اروپا تا زمان پیروزی بر حاکمان رژیم، ببریم. ما ایرانیها بخصوص خارج كشوریها که ارتباطمان با ایران، ارتباط غیابی و کلامی و متنی است، کم صبر شده ایم. بعضی از ما ‌هنوز نمی خواهیم قبول کنیم که جمهوری اسلامی این پیچیدگی و ترکیب ویژ‌ه اش را از کجا آورده است و چطور میتوان در حد سیاسی تاثیر گذار با آن روبرو شد. نمی خواهیم باور کنیم ما روشن گری را باید پیشه نماییم و بیشتر از بیش.

آیا ما گمان میکنیم اروپایی از همه ی چند و چون های جامعه ما با خبرند؟ ویا اینکه نشسته اند که مدام ما بگوییم هوار از دست رژیم و آنها هم آستین بالا بزنند؟ این همه سال در پی انتصابات و انتخابات فرمایشی ایران کدام دولت اروپایی آمد حرف ملت ما را بشنود؟ مگر در دوره قبلی رقبای احمدی نژاد به اعتراض و تردید در نتیجه انتخابات زبان نگشودند؟ خود گفتیم که پنج تا شش میلیون رای احمدی نژاد در دوره نهم تقلبی بوده است. حالا یکباره گفتیم اینبار هیجده میلیون رای احمدی نژاد تقلبی است. که اینطور هم هست. اما این را اروپایی از کجا باید – می خواست که – بفهمد. وقتی هنوز دست داخلی ها به هیچ صندوقی نرسیده است، یک نماینده پارلمان اروپا که اگر حوصله ای داشته باشد در کنار منافع کشورش می آید برای صدمین بار به ناله های ما گوش میکند، از کجا میتواند در همان روزهای اول بفهمد اوضاع از چه قرار است و در ایران چه میگذرد؟

پس دادن بها به یک ایرانی، با چهره شناخته شده ی هنری در سطح بین المللی، که به حمایت ازمعترضین ایرانی و از روحیه دیکتاتوری و آزادی ستیز حاکمان جمهوری اسلامی میگوید، در نوع خود بسیار جالب و کار ساز بود. فکر نمی کنم هیچکس بتواند بگوید : حالا که ایرانیان خارج از کشور لابی ندارند، مخملباف هم نرود و حرف نزند!

ما چه می کنیم؟

برون فکنی فقط عارضه ی رژیم نیست. متاسفانه از عوارض اپزیسیون خارج کشور هم شده است. نگران هستیم گوش شنوای اروپایی که میدانیم زیاد نخواهد شنید، حرفهای کسانی را که مبارز راستین نیستند، دربست باور کنند. نگران هستیم امریکایی ها پشت پرده با رژیم به توافق بر سر نیروی هسته ای رضایت دهند. کودتا را کار روس ها دانسته و انگلیس را باز مادر بلوا ها میدانیم. نگران هستیم که باز اتفاقی مثل سال پنجاه و هشت نیفتد که برای بردن شاه همه متحد شدند و حواسشان نبود کار را به دست چه کسی میدهند.

دور از واقع گرایی نیست اگر بگوییم که شرایط امروز با انقلاب روحانیت به رهبری آقای خمینی تفاوت بسیار دارد. اگر به لیستی کفایت بتوان کرد تا از این مبحث بگذریم، سر فصلهای این تفاوت عبارتند از: پختگی و قوام درک و تعبیر سیاسی مردم داخل کشور، عدم وجود رهبری برای مبارزات، عدم اطمینان کامل مردم به یک فرد و گرایش های سیاسی او، وجود اختلاف سلیقه وسیع در بین اپزیسیون خارج کشور، تجربه تلخ سپردن زمام امور و گزینش ها به یک فرد یا یک گروه، نبود زمینه های اعتماد به روحانیون، هشیاری و تجربه زنان کشور در دفاع و دلسوزی از حقوق خودشان و تغییر زاده شده در نظام نوین جهانی که رو به رشد است.

اگر خوش بین هم باشیم بیشتر میتوانیم به ملت ایران، به این جوانان و خودمان اعتماد داشته باشیم. صبر داشته باشیم. گذار از جامعه ی محدود و سرکوب شده به جامعه ی باز و بیدار کاری است که در شروع آن قرار داریم. باور داشته باشیم که این ایرانیان هستند که در آینده جامعه ای خواهند ساخت که هنرمندش دست در کاسه جباران نبرد و اگر نبرد در گوشه محرومیت نماند.

این جمله را چگونه می فهمیم؟ موسوی، موسوی! سکوت کنی خا‌ئنی!